خرید بک لینک
تپل خانمخرداد نوشت سلامرسیدیم به خرداد، جمعه شب بعد از استرس خبرهای مذاکرات غیر مستقیم و لحظه شماری برای توییت وزیر امور خارجه قطر به عنوان اصلی تربت منبع خبر وقتی گزارش پرت و پلاست سیما رو می خوندن یکهو متوجه شدم که اااا خرداد شده ها هر سال چقدر ذوق داشتم برای خرداد امسال هیچی به هیچی اونقدر این چهار ماه گذشته توی شوک و انتظار بودم که ذوق خرداد رو هم از دست دادم.میگه موزیک هابی که برات می‌فرستم رو گوش دادی ؟ میگم نه ..میگه تو که همه اش تشکر می کنی ولی چرا گوش ندادی ؟ میگم چون این سبک موسیقی رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانمنمک گیری سلاملیوان بی خود و بی جهت از بالای سینک پرت شد روی سرامیک ها و هزار تیکه شد اونقدر وحشت زده شدم و ترسیدم که قلبم اومد تا توی دهنم و باز برگشت سر جایش با جارو برقی همه ی شیشه ها رو جمع کردم اما خب پا گذاشتم روی یک تیکه شیشه تیز و پام برید.طرح جدید رو برای ابوالفضل فرستادم می دونم که نمی خونه چون حوصله نداره در جا اون همه نوشته رو سین کرد و نوشت باشه فردا بین ساعت یازده تا یک جلسه بگذاربم و تمام. ایده کار برای خودمه فرم و محتوا رو هم خودم نوشتم ولی یک حسی دارم مجهول خودم رو انداخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانمتولد ۱۴۰۴سلامتولدم مبارک،چه تولد ویژه ای شد امسال فردا هفتمین روز جنگه اتفاقا من بچه ی جنگ هم هستم توی روزهای موشک و آژیر خطر جنگ‌ ایران و عراق به دنیا اومدم و حالا توی دهه چهلم زندگی و میانسالی وقتی دیگه زود عصبانی نمیشم،لجم در نمی یاد،از قبل بسیار بسیار بسیار اسلوموشن تر شدم با بحران چهل سالگی کنار اومدم رسیدم به روزهایی که هر روزش مثل یک سال میگذره درسته که جنگ الان لشکر کشی فیزیکی نداره اما به مراتب از سلاح های کشتار جمعی خفن تری استفاده می شه مرگ شده یک مگس سمج که دنبالمون توی شهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانمپایان روز یازدهم جنگ سلام یازده روز گذشت.....غصه نخور جانمما از این هم می‌گُذریممگر یادَت رفته باهم از چه‌ها گذشتیم؟مگر یادَت رفته هرچه سخت‌تر شد ما امیدوارتر شدیم؟مگر یادَت رفته با وجود همه سختی‌ها می‌خندیدیم و به آینده امید داشتیم؟مگر یادَت رفته با چیزهای کوچک چطور دل‌خوش بودیم؟غصه نخور جانمما از این هم می‌گُذریمباز هم در سرزمین ما خورشید طلوع خواهد کردباز هم دست در دست هم در ولیعصر قدم خواهیم زدباز هم در کافه‌ها قهوه می‌نوشیمباز هم صدای خنده‌هایمان گوش فلک را پر خواهد کردغصه نخور جانمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانم۴۰۴/۰۴/۰۴سلامروزهایی که مرخصی میگیرم و خونه می مونم اصلا سمت گوشی نمیرم دیگه دنیای مجازی و جهان بی پایان صفر و یک ها برام جذابیتی نداره درست مثل حرف زدن دیگه مثل قدیم تر ها تند تند و بدون نفس کشیدن حرف نمی زنم حتی دیگه پست های بلند ها رو نمی نویسم همه چیزهایی که برام کمی جذابیت داره رو برای خودم نگه می دارم حتی دیگه زیاد هم نگاه نمی کنم زیاد موزیک گوش نمی دهم تنها کاری که زیاد انجام می دهم راه رفتن است هنوز هم پیاده روی های طولانی و کشف کردم کوچه ها و محله ها و خونه های خاص رو دوست دارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانمدلم خواست بنویسم سلام یکهو دلم خواست بنویسم یک عالمه همین طوری خیره خیره به صفحه سفید نگاه کردم یادم رفته نوشتن اینجا چه شکلی بود برای من که نوشتن کسب و کارم محسوب میشه خیلی دردماکخ که نوشتن یادت بره چقدر از روزمره نویسی دور شدم از دنیای وی گفت وی افزود هم حالم بهم میخوره شگفت زده شدم از این مدت طولانیکه ننوشتم چقدر آزاده رو نادیده گرفتم چقدر هی بهش گفتم بعدا بعدا و هیچ وقت بعدا نرسیدهپس.ن:دعا می‌کنم هیچ‌وقت ذوقت کور نشود عزیزم! دعا می‌کنم هیچ‌وقت کنار کسانی نباشی که تو را نمی‌فهمند، قدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانمموهای جو گندمی سلام از بین و پنج شهریورماه سرما خوردم و این فین فین و سرفه ها با من هستند تا شب عید دیگه برام عادی شده چقدر دلم برای نوشتن ریز ریز با جزییات اینجا تنگ شده هنوز هم هر شب قبل از خواب یک سر به این چهار دیواری دوست داشتنی قرمز می زنم بعد می‌خوابم آها امسال یادم بود و تولدش رو سر وقت تبریک گفتم هر چند اون یادش نبود تولد من رو تبریک بگه تولدم قشنگ وسط جنگ دوازده روزه بود خودم بد نیستم ولی خوب هم نیستم مامان و بابا خوبند پیر شدند و من چقددددددر از پیری متنفرم خواهر زاده ها و بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

تپل خانم

تولد و جاهای خالی

سلام
فردا که پنج شنبه است تولدمه یک سال دیگه هم گذشت سیاه تاریک پر از اتفاق و غم توی عصر دلچسب #چهار_شنبه_دوست_داشتنی با صدای گنجیشک ها خلوت کردم.
از نگاه کردن به اتفاقات گذشته و فکر کردن بهشون فراری ام جای خیلی چیزها خالی مونده اما از همه چی دردناک تر برام جای خالی باباست

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:14

سلام گفت این عکس رو ببین و من عکس رو باز کردم خونه خدا همون طور سیاه و مکعبی یک عالمه سیاه پوست هم توی عکس بودند نوشتم خدا خونه است؟ نوشت خیلی خری الان رو به روی خونه خدا هستم آدم باش .نوشتم وا هر وقت خدا رو دیدی بهم بگو همیشه فکر می کردم اگر یک عالمه پول بدهم و خودم رو برسونم به مگه و اون مکعب سیاه میتونم خدا رو ببینم ولی بزرگ که شدم فهمیدم خدا هیچ وقت خونه نیست.داشتم فکر می کردم ایکاش یک عالمه ی زیاد پول داشتم اون وقت دست کم می فهمیدم چه مرگم هست که ابن همه دپرس و افسرده ام والا بخدا الان فقط می دونم هیچی سر جایش نیست و این بی نظمی حالمرو بهم میزنه.پ.ن۱:انتظار خر است پ.ن۲؛ خدایا! مرا در قلب کسی سنگین قرار مده و از هر کس که آرزوی دور بودنم را دارد دورَم بِگردان؛ اگر چه که آن شخص در قلبم بسیار عزیز باشد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

سلامهمه لباس ها و مانتوها و شلوار هام رو شستم که واقعا از خونه بیرون نرم دلم میخواد از هیاهوی اون بیرون در امان باشم.دیشب پارت اول برگه های امتحانی رو تصحیح کردم و خدا رو شکر کسی نیفتاد که بخوام منت بگذارم نمره دادم و از این حرف ها ولی جمله بندی بچه ها افتضاح رو هم رد کرده همه به طرز وحشتناکی شکسته می نویسند و رسما فعل کم می آورند.به رشته های تحصیلی دیگه کاری ندارم ولی بچه های من که یا خبرنگار میشوند با مدیر روابط عمومی براشون زشته که جمله نوشتن بلد نباشند.کتاب نخوانند گرایش های سیاسی رو ندونند فرق نماینده و رییس جمهور رو بلد نباشند والا دیگه از حرص خوردن هم خسته شدم نمره ها رو وارد کردم توی لیست اولیه و تمام.به بتول خانم گفتم پنج کیلو سبزی'>سبزی قورمه ،یک کیلو سبزی کوکو گفت ساعت یازده صبح میدم امیر محمد بیاره خودت نیا گفتم مرسی چقدر کارت به کارت کنم گفت دخترم مینویسه میگذاره روی سبزی ها شماره کارت رو هم که داری گفتم بله پس منتظر می مونم ساعت یازده و نیم امیر محمد زنگ در رو زد گفتم دوچرخه رو بیار توی حیاط ندزدند بعد هم با یک لیوان شربت آلبالو جلو در وردی منتظرش موندم امیر محمد نوی پسری بتول خانومه یک پسر تپل و سفید که حالا که مدرسه ها تعطیل شده سفارش های مامان بزرگش رو با دوچرخه می رسونه کیسه سبزی های خرد شده رو ازش گرفتم و لیوان شربت رو دادم دستش گفت مرسی خاله داشتم از تشنگی می مردم گفتم بیا تو کولر روشنه بعد هم از لای قرآن بابا سه تا ده هزار تومنی نو برداشتم امیر محمد گفت خاله همه شربت رو خوردم توی دلم خنک شد مرسی باید برم سفارش مسجد خیلی زیاده صد بار باید با دوچرخه برم و برگردم لیوان رو از دستش گرفتم و سه تا اسکناس رو دادم بهش خندید دو تا از دندون هایش که افتاده بود معلوم شد مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

سلامتولدم مبارک،از دهم خرداد تولد بازی داشتیم درست از همون روزی که سمیه یک بسته آدامس خرسی گذاشت روی کیبوردم و گفت تولدت مبارک و شب توی فرودگاه امام خمینی توی بغل هم گریه کردیم برام از توی هواپیما عکس فرستاد یا آدامس خرسی که بادش کرده بود ولی من هنوز دلم نیومده که آدامس خرسی ها رو بخورم.هفده خرداد بود ابوالفضل الله دادی هم پیام داد که هنوز ادرست همونه گفتم آره چی شده گفت هیچی فکر کردم بالا شهری شدی میخواستم بهت حسودی کنم از کار گفتیم و از خورشت ماست که ابوالفضل توی درست کردنش ادعا داره بعد هم بوس بوس و بای بای دو روز بعد پیک پنج جلد از کتاب های پر فروشی که ابوالفضل ترجمه کرده بود رو برام آورد یا یک نامه کوچولو و یک عالمه شکلات زنگ زدم بهش که چه کاری بود کردی گفت ۲۹ خرداد نیستم میخوام برم سفر برمیگردم گفتم اگر کادوی تولدت رو ندهم جرررم میدی.برای مهسا نوشتم تولدت مبارک همه خردادی ها خاص هستند و بی نظیر نوشت عصر بیا چیلی منتظرتم نوشتم به مرگ آزاده جلسه دارم به درد نخور حمیده هم هست نوشت باشه تو خوبی جلسه که تموم شد با حمیده از پله ها اومدیم پایین مهسا و فرناز جلو در بودند با قهوه و چیز کیک توی ماشین تولد بازی کردیم تا ابسنگاه صدرسیمین قبل از اینکه بره پردیس اومد محل کارم با یک کیف دستی گفت تا اینجا پدرم در آمد ابن مال تو یک کرم ابرسان و شامپو برای موهای رنگ شده گفتم ای وای من چرا خب گفت چون تولدته دیگهامسال هم تموم شد ببینیم خدا توی سال جدید برام چی مقدر کردهپ.ن:۳۶۵ روزی که گذشتشاید تلخ سخت شیرینولی گذشت و رسیدم دوباره به امروزی که تولدمه و من برای خودم رفیق بودمتوی همه سختی ها پشت خودم بودم که بگذرهخودم کنار خودم موندم که بگذرهمن برای خودم همه چیز بودمباز هم خدا رو شکر برایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

سلامشهریار رو فقط همین چند روز دوست دارم هوایش خنک و خوبه و درخت هایش پر از شکوفه های سفید و صورتی کم رنگ و پررنگ یاس های زرد هم غرق در گل هستند سر ظهر از کلاغ ها هم خبری نیست فقط گنجشک ها اون دور دورها لابه لای درخت ها با هم حرف می زنند و جیک جیک می کنند.خلاصه که نشستم یک گوشه از بهشت انگار.مامان و خاله یک عالمه لباس و سبزی خشک نخود و لوبیا و ماکارونی و روغن و رب و آرد و شکلات و شیرینی برای مجیر و خانواده اش آوردند هایده خانم هی میره و می یاد کیسه پلاستیکی ها رو میبره و دوهزار و سیصد بار تشکر میکنه،این خانواده واقعا وفادار هستند همیشه توی همه مراسم های ما پای کار بودند هیچ وقت زیاده خواهی نکردند جالبه که همه خانواده هم دوستشون دارند قدرشناسند دخالت نمی کنند حرف بی جا نمی زنند توقع بیجا ندارند و همیشه همیشه همیشه هم همراه هستند.نشستم توی آفتاب باحال بهاری و موهام رو سپردم به دست نسیم خنکی که پوست صورتم رو قلقلک میده مامان و خاله دارن وسیله جا به جا می کنند بابا و شوهر خاله ام هم نمی دونم پای کدوم درخت ایستادند و دارن نظر کارشناسی و کشاورزی می دهند هایده خانم میگه هوا عالیه ولی خوب کاری نکردید موهاتون رو کوتاه کردین حیف نبود اون همه موی بلند رو قیچی کردید؟؟ دست میکشم توی موهام و با لبخند میگم حیف از عمر و جوونی هایده خانم ولی خدایی موهام خراب شده بود،کوتاهشون کردم که تقویت بشوند با تعجب نگاهم میکنه و میگه خانم دکتر مگه مو خراب میشه میگم آره دیگه هی رنگ روی رنگ گذاشته بودم موهام پوسیده شده بود باید به مو رسید تقویتش کرد ولی این کار رو نکردم موهام خراب شد مجبور شدم کوتاهش کنم توی چشم هایش می خونم که اصلا متوجه حرف هام نمیشه میگم ول کن مهم نیست باز موهام بلند میشه لخت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:13

سلامبالاخره ماه رمضون تموم شد،عیدتون مبارک.عید تموم شد،ماه رمضون تموم شد ولی فروردین هنوز تموم نشده امروز تازه ۲۲ فروردین بود نه که خیلی زود میگذره ۳۱ روز هم هست عنترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:13

سلامدیگه حالم داره از فروردین بهم میخوره جدا چرا تموم نمیشه دو روز دیگه از این فروردین کشدار و لعنتی که یک عالمه اتفاق توش افتاد مونده اااااههمه درباره جنگ حرف می زنند جنگ ایران و اسراییل قیمت ها به چشم بر هم زدنی بالا میره دلار و طلا انگار که با هم مسابقه گذاشتند بدون ترمز همین جوری روند صعودی دارند و من هر روز به ابن فکر می کنم که چقدر آرزوهام بدون برآورده شدن دود شدند.به پیشنهاد یک دوست بعد برای اولین بار دارم یک سریال میبینم البته که سریال دیدن اصلا تایپ من نیست ولی چون قراره به یک جواب برسم و اون دوست عزیز برای حل این سوال و جواب دادن به همه چراهایش همیشه کمک حال بوده قول دادم سریال رو ببینم منم البته شرط گذاشتم که هر موقع که دلم خواست قسمت هایش رو می بینم نه اینکه توقع داشته باشه مثل شیفته های فیلم و سریال یک هفته ای تمومش کنم شرط و شروط مون رو قبول کردیم به توافق رسیدم و سریال رو نگاه می کنم ولی همیشه معتقدم که پایان داستان هر آدمی با بقیه فرق داره حتی دوقلوهای همسان هم پایان های متفاوتی دارند.همه درباره جنگ اظهار نظر می کنند اونها که از روشن شدن آتش جنگ خوشحالند و منتظر فرمان حمله اند پست ترین آدم های روی زمین هستند چون هیچ درکی از جنگ ندارند فکر می کنند جنگ همین دو تا توپ و تانک و گلوله است که شلیک میشه و تمام انگار ندیدن و نخواندند که جنگ مرگ و دوری و یتیمی و آوارگی داره این روزها توی هیچ بحثی شرکت نمی کنم توی اتوبوس و تاکسی و مترو صدای گوشیم رو تا صد میبرم بالا و موزیک گوش میدهم مراقب سالمندان و زنان خانه دار و بچه ها باشید اونها کاری از دستشون بر نمی یاد با حرف زدن درباره جنگ فقط با استرس می خوابند و بیدار میشوند و ابن استرس تا آخر عمر دست از سر هیچ کسی بر نمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:13

سلامچه هفته شلوغی بود امروز تقویم رو نگاه کردم و دیدم سه شنبه است گرخیدم فکر نمی کردم این همه زود تند سریع گذشته باشه فردا چهار شنبه دوست داشتنی باشه و هفته تموم بشه.گذر عمر رو ببین ازش جا موندم انگار.برگه های امتحانی رو گرفتم تصحیح هم کردم نمره ها رو هم وارد کردم سایت دانشگاه هم هک شده بود بماند که یک عالمه کلافه شدم اما بالاخره انجام شد طرف این همه وقت گذاشته سایت دانشگاه آزاد رو هک کرده نکرده شهریه های بچه ها رو صفر کنه به جایش پیام های مسخره و مثلا خنده دار گذاشته هکر بی عقل هم خیلی مسخره است. دانشگاه رو دیگه دوست ندارم فضای دانشگاه اصلا اپن چیزی نیست که فکر می کردم برای ترم دیگه هم احتمالا کلاس دارم هر چند که همه میگویند ترم دوم خیلی زود می گذره و اینها ولی وقتی کاری رو دوست نداشته باشم یک لحظه اش برام هزار سال میگذره باید برای دانشگاه رفتنم و کلاس ها و اینها یک مدل جذابیت آزاده ای درست کنم وگرنه که هیچ انگیزه ای ندارد برای حاضر شدن سر کلاس و معرفی خودم و روش تدریس و کتاب و جزوه ای که بچه ها باید بخوانند و امتحان و اینها.من و مامان و بابا همه با هم سرما خوردیم حالا من میگم سرماخوردگی شما هم قبول کنید لطفا وگرنه که همه دکترها متفق القول می گویند که دیگه سرما خوردگی وجود خارجی ندارد و هر مریضی یک ربطی به خانواده کرونا داره القصه مامان حالش بدتر بود چون دیابت هم داره خیلی اذیت شد یک شب که بنده خدا معده و روده هایش ریخته بود بهم کلا توی دستشویی بود زنگ زدم به حسین یک عالمه راهنماییم کرد چقدر هم بعدش پیگیر بود بنده خدا حیف که اینجا رو نمی خونه وگرنه که خیلی مخلصیم دکتر حسین ،وسط، ویزیت های تلفنی همه اش و کارهای درمانگاه هی میگفت آزی صدای تو هم گرفته ها مراقب باش آب گرم بخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 22:35

صفحه بندی